X
تبلیغات
حیاط خلوت دلم

حیاط خلوت دلم

خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ، اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ، کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ، پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ، پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 22:13  توسط نسیم  | 

به یادآور ...

فراموشم مکن هرگز ، ولی گاهی به یاد آور ، رفیقی را که می دانی ، نخواهی رفت از یادش !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:55  توسط نسیم  | 

بعد از او...

میگفت دگر باره به خوابم بینی .... پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:54  توسط نسیم  | 

دوست بی وفا

غریبه بود...اشناشد...عادت شد...عشق شد...هستی شد...

روزگار شد...خسته شد...بی وفا شد...دورشد... بیگانه شد...

فراموش نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:4  توسط نسیم  | 

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا از من گریزی که وفایم آزمودی

 از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم 

خاطراتت را بياور تا بگويم کيستم 

سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست

 صخره ام هر قدر بي مهري کني مي ايستم 

تا نگويي اشک هاي شمع ازکم طاقتي است 
 
در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم 

چون شکست آينه، حيرت صد برابر مي شود 

 بي سبب خود را شکستم تا بيننم کيستم

 زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست 
 
کاش قدري پيش از اين يا بعد از آن مي زيستم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:1  توسط نسیم  | 

چقدرعجيبه ....

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 23:57  توسط نسیم  | 

بهشت و جهنم ایرانی ها(طنز)

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه؟ ما یک عده ایرونی توی بهشت داریم که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آدیداس درخواست میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' یا 'ب ام و' یا 'تویوتا لکسوز' جائی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن. یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن. بقیه حوری ها هم مرتب میگن ما رو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.
اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه و نفقه میخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این جور قرتی بازیها
هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ایرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بیایید دماغاتونو عمل کنیم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیها هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست! برو یک زنگی به شیطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغام گیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا مثل اینکه خیلی سرت شلوغه؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!
جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن. بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو میخوان.
الان مراجعه داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم... چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن... برم یه چماقی بچرخونم.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:52  توسط نسیم  | 

تا حالا دقت کردین.......

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن! 

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:34  توسط نسیم  | 

دوران مجردي پسرها و دخترها...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:26  توسط نسیم  | 

جواب مرد ایرانی به نامه زن هموطنش..

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و

 لبخندت نصیب آنکه سواره بود سواره از کنارم گذشتی و مرا

 اصلاً ندیدی و کرشمه ات را به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش

 از خونبهای من بیشتر بود در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را

 به وجد آورد و نوبتم را گرفتی و بروی خودت هم نیاوردی

زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد

آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد

در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد

و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم

میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد

دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم

به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند

و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر

سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت

صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی

یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟

دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!

من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو

خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن

چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام

وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی

 گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو

 خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان

آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند

تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به

 صبرشان دو فوج شدندآنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان

 عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء

 استفاده را کردند و بر تو تاختند اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند،

 خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیزاینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند

 و برآنند که نیک بمانند خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی

من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم

در کنار هم، من و تو ای هموطن،

بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی

مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:22  توسط نسیم  | 

نامه زن ایرانی به مرد هموطنش....

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند
امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...
  
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 15:55  توسط نسیم  | 

دعوای لیلی و مجنون.....

ديد مجنون دختري مست و ملنگ             در خيابان با جواناني مشنگ

خوب دقت کرد در سيماي او                    ديد آن دختر بُود ليلاي او

با دلي پردرد گفتا اين چنين                     حرف ها دارم بيا (پيشم بشين)

من شنيدم تازگي چت مي کني             با جواني اهل تربت مي کني

نامه هاي عاشقانه مي دهي                 با ايميل از ( توي) خانه مي دهي

عصرها اطراف ميدان ونک                      مي پلاسي با جوانان ونک

موي صاف خود مجعد مي کني               با رپي ها رفت و آمد مي کني

بيني خود را نمودي چون مويز                 جاي لطفاً نيز مي گويي (پليز)

خرمن مو را چرا آتش زدي؟                    زير ابرو را چرا آتش زدي؟

چشم قيس عامري روشن شده             دختري چون تو مثال زن شده

دامن چين چين گلدارت چه شد؟            صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروي همچون هلالت هم پريد؟               آن دل صاف و زلالت هم پريد؟

قلب تو چون آينه شفاف بود                    کي در آن يک ذرّه ( شين و کاف) بود

ديگر آن ليلاي سابق نيستي                  مثل سابق صاف و عاشق نيستي

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود              مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم مي خواستي                طعنه ها کي مي زدي از کاستي؟

زهرماري هم که گويا خورده اي               آبروي هرچه دختر برده اي

رو به مجنون کرد ليلا گفت : هان             سوره ياسين درِ ِگوشم نخوان

تو چه داري تا شوم من چاکرت؟              مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داري؟نه ، اتول؟نه ،پس بمير            يا برو ديوانه اي ديگر بگير

ريش و پشم تو رسيده روي ناف             هستي از عقل و درايت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است          بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندي زير پا دارد ولي                     تو به زحمت صاحب اسب شـَلي

خانه ات دشت و بيابان خداست             خانه او لااقل آن بالاهاست

با چنين اوضاع و احوالت يقين                خوشه ات يک مي شود ، حالا ببين

او ولي با اين همه پول و پله                  خوشه سه مي شود سويش يله

گرچه راحت هست از درک و شعور         پول مي ريزد به پاي من چه جور

عشق بي مايه فطير است اي بشر         گرچه باشي همچو يک قرص قمر

عاشق بي پول مي خواهم چکار             هي نگو عشقم ، عزيزم ، زهر مار

راست مي گويند، تو ديوانه اي                با اصول عاشقي بيگانه اي

اين همه اشعار مي گويي که چه؟          دربيابان راه مي پويي که چه؟

بازگرد امروز سوي کوه و دشت               دوره عشاق تاريخي گذشت

تازه شيرين هم سر ِ عقل آمده              قيد فرهاد جـُلمبر! را زده

يا همين عذار شده شکل گوگوش          کرده از سرتا نوک پايش روتوش

با جوانان رپي دم خور شده                  نان وامق کاملاً آجر شده

ويس هم داده به رامين اين پيام            بين ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببين مجنون شده دنيا عوض           راه تهرن را نکن هرروزه گز

بيخيال من برو کشکت بساب               چون مرا هرگز نمي بيني به خواب

گفت با «جاويد» مجنون اين چنين:        حال و روز ليلي ما را ببين

بشکند اين «دست شور بي نمک»        کرده ما را دختر قرتي اَنک

حال که قرتي شده ليلاي من               نيست ديگر عاشق و شيداي من

مي روم من هم پي کيسي دگر            تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است             يا که قيس عامري يک برده است

آي آقاي نظامي شد تمام                    قصه ليلي و مجنون ، والسلام

خط بزن شعري که در کردي زما            چون شده ليلاي شعرت بي وفا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 15:49  توسط نسیم  | 

گر ببیند شهریار شهر عشاق و وفا
این دل سرگشته هم قلب گرفتار مرا

رفته تا عمق وجود و سرنگون گشته به زیر
مانده اکنون در تب و سوز و حرارت با خدا

بیت دیگر می سرود و پاسخی میداد نیک
از من دلخسته هم جویا نمی شد بارها

” آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

آنکه افتاده ز پا این جسم بی جان من است
مانده محزون و پریشان کنج این دیوارها

بی وفا می خوانی ام ، عیبم مکن ، دیر آمدم
 جان به قربانت کنم اکنون تعلل ها خطا !

نوشدارویی اگر بودم برای درد خویش 
 چاره ای میدیدمش جان را میان قلب ها

من به گفتار همه اکنون جوان اما چه سود ؟
زخم ها دارد دلم ، شاید نباشد پیر را !

عمر من هم همچو شمعی رو به پایان خود است
فرصتم بگذشت ، یکدم لحظه ی فردای ما

نازنینم خواندی و گفتی جوانی داده ای
 من فدای واژه های گوهر افشان شما

غافل از یادت نبودم لحظه ای در زندگی
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
 
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:48  توسط نسیم  | 

حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی    
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 15:40  توسط نسیم  | 

کاش ميشد ديدنت رويا نبود

گفته بودي باتو ميمانم ولي

رفتي و گفتي که اينجا جا نبود

ساليان سال تنها مانده ام

شايد اين رفتن سزاي من نبود

من دعا کردم براي بازگشت

دستهاي تو ولي بالا نبود

باز هم گفتي که فردا ميرسي

کاش روز ديدنت فردا نبود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:21  توسط نسیم  | 

حرف دل

بغض پاییزی ابرم                      بغض یه غروب غمناک

شاهد شکستن من                 قطره بارون رو خاک

غربت هر چه غروبه                   غم هر چه ابر دنیاست

کوله بار این غریبه                    جاده دربه دری هاست

میان تنهای دنیا                       شده تنهایی نصیبم

کاشکی بودی و می دیدی         اینجا بی تو چه غریبم

کاش می دونستی که بی تو      مرگ تدریجی هستیم

یاد تو تنها رفیق                        توی هوشیاری و مستی

من هوای گریه کردن                  تو صدای گریه من

یاور خوب و نجیبم                     بی تو من خیلی غریبم

بی تو هر لحظه یه قرن              هر نفس زخم کشنده

تنها با گفتن اسمت                  رو لبام میشینه خنده

آخ که این فقط یه لحظه است     بعد از اون های های گریه است

جای هر آوازه اینجا                   هر صدا صدای گریه است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:19  توسط نسیم  | 

بوسه عشق

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته بر منظره چشم

ماه بر بام سراپا شده گوش

                                                                     در میان بود به هنگام وداع......

                                                                     گفتگویی به سکوت و به نگاه

                                                                    دیده ی عاشق و لعل لب یار
 
                                                                     دل معشوقه و غوغای نگاه!!!

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت،

عاشق تشنه لب بوسه طلب

هم چنان شرح تمنا می گفت

                                                                     سینه بر سینه ی معشوق فشرد

                                                                     بوسه ای زان لب شیرین بربود

                                                                     دختر از شرم سر انداخت به زیر

                                                                     ناز می کرد،ولی راضی بود!

اولین بوسه ی جان پرور عشق

لذت انگیزتر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق            

به یکی بوسه نگردد سیراب

                                                                      نوبت بوسه ی دوم که رسید

                                                                      دخترک دست تمنا برداشت

                                                                     عاشق تشنه که این ناز بدید

                                                                     بوسه را بر لب معشوق گذاشت...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:34  توسط نسیم  | 

اگر...

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود...



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند...



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند...



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...

اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم...

اگر...

    اگر...          

         اگر...                               

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:28  توسط نسیم  | 

يکي را دوست ميدارم ولي او باور ندارد...

يکي را دوست ميدارم همان کسي که شب و روز به يادش هستم و لحظات سرد زندگي

را با گرماي عشق او ميگذرانم!

کسي را دوست ميدارم که ميدانم هيچگاه به او نخواهم رسيد و هيچگاه نميتوانم

دستانش را بفشارم!

يکي را دوست ميدارم ، بيشتر از هر کسي ، همان کسي که مرا اسير قلبش کرد!

يکي را دوست ميدارم ، که ميدانم او ديگر برايم يکي نيست ، او برايم يک دنياست!

يکي را براي هميشه دوست ميدارم ، کسي که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسي که هرگز اشکهايم را نديد و نديد که چگونه از غم دوري و دلتنگي اش پريشانم!

يکي را تا ابد دوست ميدارم ، کسي که هيچگاه درد دلم را نفهميد و ندانست که او در اين

دنيا تنها کسي است که در قلبم نشسته است !

يکي را در قلب خويش عاشقانه دوست ميدارم ، کسي که نگاه عاشقانه مرا نديد و

لحظه اي که به او لبخند زدم نگاهش به سوي ديگري بود !

آري يکي را از ته دل صادقانه دوست ميدارم ، کسي که لحظه اي به پشت سرش نگاه

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او ميروم !

کسي را دوست ميدارم که براي من بهترين است ، از بي وفايي هايش که بگذرم براي

من عزيزترين است !

يکي را دوست ميدارم ولي او هرگز اين دوست داشتن را باور نکرد!

نميداند که چقدر دوستش دارم ، نمي فهمد که او تمام زندگي ام است !

يکي را با همين قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بي بهانه دوست ميدارم!

کسي که با وجود اينکه قلبم را شکست اما هنوز هم در اين قلب شکسته ام جا دارد!

يکي را بيشتر از همه کس دوست ميدارم ، کسي که حتي مرا کمتر از هر کسي نيز

دوست نميدارد!

يکي را دوست ميدارم ...

با اينکه اين دوست داشتن ديوانگيست اما ...

من ديوانه تنها او را دوست ميدارم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:26  توسط نسیم  | 

فریدون مشیری

بر تن خورشید می‌پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب

تك درختی خشك در پهنای دشت
تشنه می‌ماند در این تنگ غروب

از كبود آسمان‌ها، روشنی
می‌گریزد جانب آفاق دور

در افق بر لاله سرخ شفق
می‌چكد از ابرها باران نور

می‌گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می‌گیرد به بر

باد وحشی می‌دود در كوچه‌ها
تیرگی سر می‌كشد از بام و در

شهر می‌خوابد به لالای سكوت
اختران نجواكنان بر بام شب

نرم نرمك باده‌ی مهتاب را
ماه می‌ریزد درون جام شب

نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه

جغد می‌خندد به روی كاج پیر
شاعری می‌ماند و شامی سیاه

دردل تاریك این شب‌های سرد
ای امید نا امیدی‌های من

برق چشمان تو همچون آفتاب
می‌درخشد بر رخ فردای من

                                       

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:30  توسط نسیم  | 

گفتی:

برای رسیدن به تو همیشه می مانم ، تا ابد

پرسیدم : واقعا ؟

خندیدی و گفتی : انگار نمی دانی چقدر دوستت دارم

روزی که رفتی

نوشته بودی :چون دوستت دارم ، می روم

خوب من

حیران مانده ام

کدام را باور کنم ؟

ماندنت ، حرفهایت ، یا دوست داشتنت را

به نظر می آید

تنها حقیقت قابل باور

رفتن تو بود

که آن را هم ، هنوز باور نکرده ام

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:37  توسط نسیم  | 

باران که می زنــد

هــمه چیز تازه میشود !

حتّی داغ نبودن ِتــــو....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:37  توسط نسیم  | 

شیشه احساس مرا,دست نزن.....

چندشم می شود از لکه انگشت دروغ......

آنکه می گفت که احساس مرا می فهمد...

کو?کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:34  توسط نسیم  | 

دلتنگ شدن ،حس نبودن کسیست که تمام وجودت یکباره آرزوی بودنش را می کند.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:29  توسط نسیم  | 

دلتنگی

گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه دلتنگی ها، گوشه ای می نشینم و صدای باختن ها ، شکستن ها را میشمارم نمیدانم من کدامین امید را نا امید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگ خندیدم که چنین دلتنگم .
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:29  توسط نسیم  | 

نمیدونم چرا نمیتونم رفتنت را باور کنم . آخه دل کندن به راحتی دل سپردن نیست . نمیتونم جلوی اشکام را بگیرم . حریفش نیستم . میترسم رسوام کنه .
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:27  توسط نسیم  | 

آرزویی بکن ...
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ...
آرزویی بکن ...
شاید کوچکترین معجزه اش
بزرگترین آرزوی تو باشد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:0  توسط نسیم  | 

استفاده از نبوغ زنان در فناوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:20  توسط نسیم  | 

باز هم خیانت

به گفته شاهدان عینی، ببر ماده‌یی در یک حمله نادر جفت خود را در باغ وحشی در غرب تگزاس کشت.

این ببر ماده که به همراه جفت خود در باغ وحشی در غرب تگزاس نگهداری می‌شد، به دلیل حسادتش به ببر دیگری که جفت وی با او جفت‌گیری کرده بود، به ببر نر حمله کرده و او را مجروح کرد. 

این ببر ماده سه‌ساله در حالی به جفت شش ساله خود حمله کرد که پس از اعلام وقوع این حادثه، نگهبانان باغ وحش به سرعت این ببر را در قفس زندانی کرده و مسوولان و تیم پزشکی را در جریان امر قرار دادند. بر اساس این گزارش پیش از رسیدن تیم پزشکی جفت نر به دلیل جراحات وارده از بین رفت. به گفته ریس باغ وحش وقوع چنین حوادث تراژیکی تاکنون گزارش نشده و این اتفاق بسیار نادر است. 
وی در ادامه گفت: صبح روزی که این اتفاق افتاد مسوولان باغ وحش این دو ببر را در حالی که با هم بازی می‌کردند در قفس دیدند و هیچ نشانه‌یی برای آغاز حمله ببر ماده به ببر نر وجود نداشته است. به گفته نگهبانان، دو ببر ماده که رقیب عشقی هم هستند نسبت به هم حسادت کرده و یکدیگر را دوست ندارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:15  توسط نسیم  | 

همیشه عاشق

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تبدارم

اگر سرخم ، چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:9  توسط نسیم  |